راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

عکسهای 1 سال و 8 ماهگی رامیلا (آتلیه)

  خبر  . . . . . . . . . . . . . خبر . . . . . . . . . . . . . .  خبر   یک خبر مهم . . . بگم، نگم . . . شما چی میگین یعنی بگم . . . خوب باشه میگم . . . هولم نکنید میگم . . . عکسهای پرنسسمو گرفتم میخواین ببینید، خودم که دیشب دیدم خیلی خیلی ذوق کردم . با تماشای این عکسها منتظر نظرات دلسوزانه و مهربانانه شما دوستان جون جونی هستیم، خوشحالمون کنید .               ...
5 آذر 1390

دوستای جون جونی

  جاتون خالی خیلی قشنگ شدن وقتی گرفتمشون خودم خیلی ذوق کردم . قربونش برم با این ژستی که گرفته . عکسهای رامیلا رو همین الان گرفتم از آتلیه خیلی قشنگ شدن سعی میکنم فردا بزارم تو وبلاگ تا ببینید . ...
30 آبان 1390

عکسهای آتلیه

  دوستای جون جونی که منتظر عکسهای پرنسس کوچولوی من بودید،  امروز بعد از ظهر میرم عکسهای قشنگ دخترکم رو میگیرم، بعد بهتون نشون میدم . کلمات جدید رامیلا خانم گل گلاب :   بهش میگم اسمت چیه میگه : لامیلا   بهش میگم فامیلت چیه میگه : شیینی   بهش میگم چند سالته میگه : ٢ سال   به دستشویی میگه : دبیلیو سی wc  به مسجد سلیمان میگه : مس سلیمان به عشق منی میگه : عش منی به خداحافظ میگه : خدافظ   ...
30 آبان 1390

نقاشي

    يكي از روزهايي كه راميلا خيلي حالش بد بود و حوصله اش هم سر رفته بود نمي دونست چكار كنه نشستم باهاش نقاشي كشيدن و تازه فهميد كه چه كيفي داره. حالا ديگه قند عسلم روزي 1 ساعت خودش رو با نقاشي كشيدن و خط خطي كردن سر گرم مي كنه .      اين نقاشي هم جوجو كوچولوي ما با كمك ماماني كشيده از آثار راميلا خانم . براي اطمينان بيشتر كه نقاشي كار خودشه اثر دست و پاش هم چاپ كرده .    نقاشي خانم خانوما با مداد شمعي البته با كمك بابايي . ...
26 آبان 1390

عید قربان سال 90

    عید است بیا بخانه ام قهر مباش / مغرور ترین دختر این شهر مباش! قربان تو گردم همگی میخندند / عیدانه بده و تلخ چون زهر مباش . . . . زندگی‌تان به زیبایی گلستان ابراهیم و پاکی چشمه زمزم . . . عیدتان مبارک . دوستان جون جونی عیدتون مبارک ...
18 آبان 1390

یک هدیه

                                                       این یه شعر قشنگه خاله الهام مامان رامیلا جون تقدیم کرد به رامیلا پرنسس من :   نی نی به کیف مامان خیلی علاقه داره باز می کنه درش رو چیزهاشو در می یاره هر چی که گیر می آره به صورتش می ماله فکر میکنه مامانه اما توی خیاله یه قوطی کرم رو ...
16 آبان 1390

درد دل مامان برای رامیلا

  نمی دونم چه طور توصیفت کنم که تو همه زندگیمی . یه روزهایی می شینم فکر میکنم، خیلی نگران آیندت میشم خدایا یعنی چی می شه امیدوارم که عاقبت بخیر بشی. اصلاً فکر نمی کردم اینقدر زود بزرگ بشی همیشه با خودم فکر میکردم که اگه یک روز بچه دار بشم چکار باید بکنم، چه کارهایی براش باید انجام بدم ( تربیت، درس خوندنش، دانشگاه رفتنش ............. ) حالا که به دنیا اومدی خیلی خوشحالم و حسی خوبی دارم. ولی وقتی کوچکتر بودی این همه نگرانت نبودم که الان داری بزرگ میشی نگرانتم، دوست داشتم می دونستم در آینده چی میشه که کمی از نگرانیهام در موردت کمتر بشه. اصلاً فکر نمی کردم اینقدر زود بزرگ بشی که تو کار...
19 مهر 1390